قفس تن ~~~
قفسم بسی تنگ است ...
مرا از ازلی نامعلوم اورده ای و بر خاک نهاده ای که چه کنم ؟
می خواهی از اوج برخاك زمین باز هم تنم الوده ی کدام هوس شود ؟
گفتی بیا!
بیایم تا خود گواه ستم کاریم باشم ؟
با انکه می دانستی که گناه می کنم, باز هم فرمان دادی که این موجود حقیر را سجده کنند. ولی من شایسته ی این داده ات نیستم. سيبي ازدرخت وسوسه خورده ام, نافرمانی کرده ام...
شانه هایم برای روح عظیم تو در من بسی ضعیفند ...
برای همین بود که لحظه ی امدن وقتی گفتی نوبت توست, گریستم!
من از لحظه ای که امدم اسیر این قفسم و به هوای این میله ها انس دارم,
ابي ها را از ياد برده ام, اما قفسم بسی تنگ است ...
بال و پرم بسته نیست, اصلا" من اهل گریختن نیستم.
نمی دانم بال هایم را کجای این دیار رنگارنگ جا نهاده ام ؟!؟!؟!
سالهاست که نپریده ام, گویی پری برای پرواز بر شانه هایم نروییده است.
مدتهاست که پرواز کردن به یاد ندارم, شاید هرگز نپریده ام!؟
این قفس تنگ,بسی گرانست,گویا وعده ی بهشت گرفته, ولی من از روزهای رفته مطمئن نیستم. من در پس این میله ها به انتظار عبور تا رسیدن به تو صبور مانده ام...
نیازی نیست قفسم را بر بلندترین بام دنیا اویختن تا عظمت زیباییت را نگریستن, من برای دیدن, عرشی بالاتر از این در خود جسته ام.
تنم دردمند میله ها و دلم زخمی نگاه های تحقیر کننده ی اسمانیان است.
تو در انتهای این انتظار ایستاده ای و من فقط درد می کشم.
من بر فرش و تو در عرش راهیست که باید تا تو بیایم, فاصله تا تو چند نفس مانده ؟
از این همه دل مردگی و غصه ها مدت هاست که مرده ام وتنها انتظارت را اه می کشم!
وقتی که سراسر عشقی دیگر از من تا تو همه چیز را عاشق می کنم تا همیشه ببینمت.
همین بس که لحظه ی پرواز تا تو, شوق پریدن در این هوا را سالهاست که از من گرفته است.
دیگر بس است, من خسته از جهان حقارتم ...
دستی از محبت بر شانه هایم بکش و نیرویی برای پریدن به بالهایم بده و مرا از کنج این قفس نجات ده تا از این دیوارهای تنگ تا انتهای مهر بانیت رها شوم.
چه کسی می تواند منتهای عشقت را ببیند و ارزوی اغوش عاشقانه ات را نداشته باشد ؟
حرف های طلایی :
با وجود تمام چیزها زندگی خوب است, بیدار شدن در هر صبح نوعی معجزه است.
فرانک