شاید برای همیشه ...

به نام تو
يقين دارم اين شب ها آشفتگي خواب سرت را برداشته.
از آسماني كه روي سرم خراب مي شوي ،
دست از سر اين ابرها بردار!
اين درد حال ِ دلم را دستمالي مي كند، سَرَم به درَك!
پاي واژه هاي شعرم چراغي روشن بياوريم ،
من فقط حرف مي زنم ـ باور كن!
آخرين قاصدكي كه نرسيد، پايش گير بود،
در هوايي كه پريدن به درد باور ما نمي خورد.
از هزار ثانيه ...، به قد پريشانيت، دست شسته ام .
آتشي توي دلت مي سوزاندم،
خاكسترم مي شوي،
مي ماني باد ترا ببرد.
دستم اگر در حادثه ي ديروز نمك نداشت، به يقين شكسته بود!
اين پله ها به درد ترقي نمي خورند.
حالا هر چه دلت خواست، خط فاصله مي گذارم!!!
ديوار، ديوار است ديگر!