شاید برای همیشه ...

 

                             

به نام تو

يقين دارم اين شب ها آشفتگي خواب سرت را برداشته.

از آسماني كه روي سرم خراب مي شوي ،

دست از سر اين ابرها بردار!

اين درد حال ِ دلم را دستمالي مي كند، سَرَم به درَك!

پاي واژه هاي شعرم چراغي روشن بياوريم ،

من فقط حرف مي زنم ـ باور كن!

آخرين قاصدكي كه نرسيد، پايش گير بود،

در هوايي كه پريدن به درد باور ما نمي خورد.

از هزار ثانيه ...، به قد پريشانيت، دست شسته ام .

آتشي توي دلت مي سوزاندم،

خاكسترم مي شوي،

مي ماني باد ترا ببرد.

دستم اگر در حادثه ي ديروز نمك نداشت، به يقين شكسته بود!

اين پله ها به درد ترقي نمي خورند.

حالا هر چه دلت خواست، خط فاصله مي گذارم!!!

ديوار، ديوار است ديگر!

 

بها ...

 

باز هم بهار شد

و من ...

.

.

.

تقديم به مهربان ترين مرد دنيا كه تنها خاطره ي لبخندهايش به زندگيم ايمان مي دهد!

چقدر بايد باران ببارد،

تا دلت هواي مرا بردارد؟!

فكر مي كنم اين روزها آسمان فرو بريزد،

جايي كنار چشم هايم .

فكر مي كنم ... با ..

بي اجازه!

من از هميشه دلتنگ تر مي روم، باور كن!

حتي بدرقه ام نمي كني .

و باران تنها دليل خنده هاي بهار مي شود!