به نام تو

يقين دارم اين شب ها آشفتگي خواب سرت را برداشته.

از آسماني كه روي سرم خراب مي شوي ،

دست از سر اين ابرها بردار!

اين درد حال ِ دلم را دستمالي مي كند، سَرَم به درَك!

پاي واژه هاي شعرم چراغي روشن بياوريم ،

من فقط حرف مي زنم ـ باور كن!

آخرين قاصدكي كه نرسيد، پايش گير بود،

در هوايي كه پريدن به درد باور ما نمي خورد.

از هزار ثانيه ...، به قد پريشانيت، دست شسته ام .

آتشي توي دلت مي سوزاندم،

خاكسترم مي شوي،

مي ماني باد ترا ببرد.

دستم اگر در حادثه ي ديروز نمك نداشت، به يقين شكسته بود!

اين پله ها به درد ترقي نمي خورند.

حالا هر چه دلت خواست، خط فاصله مي گذارم!!!

ديوار، ديوار است ديگر!