دلم را ...
*دلم را نمي خواهم ...
دلم را بر می دارم و بر بالاترین نقطه ی دنیای شما می اویزم,
تا که جماعتش به تماشا, به ایستند
و حسرت یک انتظار سخت را از دریچه هایش بنگرند
شاید این گونه
دیگر جایش درون سینه تنگ نباشد
و این درد ناتمام, این گونه از من جدا شود
از من بگذرید
خسته ام!!!
دیگر دلم را نمی خواهم ...
***
به حقیقت سوگند
پرم از تنهایی
عشق, را با من غم زده, کاری نیست !
من پر از تردیدم
باز هم می شکند احساسم
باز هم فاصله ها
طپش عشق مرا میگیرند,
دل مجروح و خراشیده ی من
در دستم ...
باز هم می خندم.
ای عشق !
ای هم نفس تنهایی !
ای که در باور تو جای ندارم
باز هم با دل تنها ی خودم
از تو سخن می گویم ...
حرف های طلايي :
زندگی, تولد فرایند های دوباره و دایمی است. تراژدی بزرگ زندگی اکثرما این است که, قبل از این که کاملا" متولد شویم, میمیریم.
(اشلی مونتاگو)