*عشق خاموش
تو از افسانه ی معشوقه ی غمگین چه می دانی؟
چه می دانی که دنیا با دل خاموش تنهایش چه ها کرده؟
غم تلخ درونش را صدای خنده هایش سخت پوشانده ...
تو می دانی که عاشق باشی و هرگز نگویی عاشقش هستی,
چه سنگین و غم انگیز است؟
تو از رنج وجود فاصله بین دو عاشق هم خبر داری؟
که عاشق باشی و هرگز نداند عاشقش هستی!
صدای عاشقی, افسوس در زندان دل, میمیرد وهرگز, به اهی بر نمی خیزد
سکوتی سرد و سنگین,
در هوای زندگی ارام می گیرد
نفس ها هم درون سینه محبوس است,
تا ان دم که فریادی ز عاشق بر نمی خیزد.
عجب مرگ غم انگیزیست, مرگ این عاشق ,
كه احساس درونش را به دلدارش نمی گوید و ان را هم چنان با خود به گور سرد و خاموشش برد
چون راز پنهانی!
چه می دانی؟ نمی دانی که عشقی این چنین از درد لبریز است ...
جمله ی طلایی :
موفقم زیرا, رویش هر جوانه ی سبز به من می گوید هنوز فرصت هست