شراب و یخ
* شراب و یخ ...
شعر نمیگم,
قصه ی تنهایی مینویسم, من هیچ غزل عاشقانه ای نگفتم, اصلا" شاعری نمیدونم. همه ی حرفام هذیان و بس!
جای دلتنگی ها روی قلبم متورم شده, هیچ مرهمی نیست ...
واسه همینه که تو این تب سرد, دارم توهم این کابوس ها رو مینویسم.
شراب عاشقانه ها, لحظه هامو پر میکنه و این ثانیه ها, مدهوش و بی خبر از دنیای بیرون میگذره ...
تلاش میکنم شاید راهی به تو باشه ... اما, چه تلاش بیهوده ای... وقتی دیگه نگاهت رو گرفتی!
قلبم یخ زده, مدت هاست که ... دلتنگی پایانی نداره, همیشه هست, مثه نفسهام, همیشه همراهمه, ولی به خودم امید میدم که میگذره ... اره میگذره!
چه ظاهر مستی و چه قلب سردی, با دل مهربون ... چه کنم؟
خودمو با خنده هام و شیطنتام گول میزنم, به این دل خوشم, که حتما" خدا منو دوست داره ...
قطره قطره عشق و مستی
با یه قلب یخ زده,
همدم این لحظه های سادگی
می گریزم از همیشه ...
با یه دنیا خستگی
بی تو تنها
با تو تنها
مرده در من,
خاطرات زندگی
می دانم بیشتر از هر کسی خودم می توانم به خودم کمک کنم.