وهم سبز !؟
رویای عجیبی بود
غبار غروب,
ثانیه های رو به موت
و کسی زمزمه کرد:
ای خاکی ِ ضعیف,
در افکار مشوش ِ دنیا
پی ِ کدام معجزه ای؟
گذر خواهی کرد
سبز ها تولدند
و درختان خواهند مرد
این رفتار آشنای طبیعت است_
نه برگ می ماند, نه میوه, پی ِ هیچ قانونی بر درخت
ثانیه ای خواهد اوفتاد,
و زمین از درد ِ من و تو _
آرامش ندارد.
و این پیچک سبز ِ تنیده بر دیوار ِ زندگیت
احساست را پر و بال می دهد
راز ها راز نمی مانند, اگر جاری شوند
پرواز کن,
که خواهی پوسید
نگران خواهی شد_
و پشت این کلمات
راهی به خدا پیدا کن.
وهم شبی میمیرد
بی شک,
شبنم به لبِ گل
به سحر می خندد
و به آفتاب سلام می دهد.
حرف های طلایی:
غیر مممکن تنها برای کسانی وجود دارد که ناتوانند.
ژول ورن