ساده نبود قصه ی بی تو بودن ~~~
تقدیم به حامد ِ خوبم که تصویر لبخندهایش برای همیشه ماندگار شد
می گویند:سرنوشت ...
مثل خوابِ آشفته ی شب
در آغاز جوانی,
چگونه به قصه ی نبودنت اندیشیدن؟!
ناگهان دستی,
زندگیت را به فراسوی مرگ بال و پر داد!
وناباورانه تر از هر بودن,
سرنوشت,
نگاه های مهربانت را دزدید!!
خاک,
چگونه توانست
صورت زیبایت را در آغوش بگیرد؟!
میزبان لحظه های دلتنگی
این همه حرف های نگفته
و حسرت همیشگی
باز هم خسته می شوم
از همه
از خودم
از هر چه که مرا دلتنگ می کند!
و حالا,
تنها خاطراتِ مهربانیت بر باور ذهنم
لبخند می زند ...
********************
گریه کن, چشمای من بازم دارن کم میارن
گریه کن, ثانیه ها تاب و توانی ندارن
گریه کن, شاید خدا رحمی کنه ...
م.22/6/85
حرف های طلایی :
حرفی نیست ...