چه ساده تمام مي شويم !
ميان تنهايي دستان ما،
هيچ فصل مشتركي يافت نشد.
*
مثه يه حادثه،
ثانيه ها مي سوزند!
گنگ و عجيب،
لحظه ها مي ميرند!
حتي نفس هايم بوي كهنگي مي دهد.
*
بگذار باز هم تنهايي ام،
به وسعت همه ي انتظارت بزرگ شود.
و خيالم،
كوچه هاي تاريك وهم را تا مقصد بي سر انجامي بپيمايد ...
م.۱۲/۱/۸۶
+ نوشته شده در ۱۳۸۶/۰۱/۱۳ ساعت توسط محبوب
|