چشم هاي خسته!
گاهي درد يك جراحت كهنه با جسم و روح آميخته مي شه. هر چه قدر كهنه تر جاافتاده تر، نه فراموش مي شه و نه ديگه نابود كننده!
در تمام مدتي كه زمان داره طي مي شه و اصلا" هم توجهي به تو كه داري با غربت دردت آب مي شي نمي كنه يه چيزي يا يه كسي پيدا بشه كه مثه مرهم واسه اون زخم كهنه بشه، يكي يا چيزي كه آرامش مي شه واسه چشماي بي خوابت واسه تمام شب هايي كه غرق اشك گذشتن!
ديگه كجاي غربتت باور داره؟ كجاي حرفات مفهوم درد داره؟ همه ي اون چيزايي كه داشته يه روزي نابودت مي كرده دود شده و به هوا رفته!
داري مي شنوي همه ي زمزمه هاي آرامش رو و تويي كه داري دوباره جوونه مي زني!
واي چه خواب شيريني ...
زمان كه قسم نخورده بايسته تا تو لذت همه ي اين ثانيه ها رو تا دلت مي خواد بچشي و انگار كه صبح فرا رسيده باشه كسي از خواب بيدارت مي كنه ...
چشم باز مي كني و مي بيني كه دردت دوباره نشون از يه زخم كهنه مي ده
و همه ي اون خستگي ها هنوز روي شونه هاي ضعيفت سنگيني مي كنه!!!