Ю ؟
30 دقيقه مانده به هيچ
خواب هايم كشته مي شوند
هر شب،
لاي انگشتان ابهام
كه بغض هاي ترك خورده ام را مي فشارد.
تب سرد
تا كجاي وجودم يخبندان مي كند،
كه هنوز درگير زمستانم؟!
Ю
رد پاي 14 سالگيم پيدا نيست،
آنقدر رفته تا گيج خورده.
انگشت اشاره!
روي پوست خاطراتم
تاول هاي كهنه است.
Ю
نفس تا ماوراي مرگ بالا رفته،
انگار برگشتني نيست!
حالا ديگر گذشته ...
عمق فاجعه تا شكستن ديوار صوتي بلند مي شود.
Ю
به اينجا مي رسد،
هر صبح سايه ام را خيس خيس
روي بلوغ سپيده مي آويزم،
كه بوي دلمردگيش خواب زمين را آشفته كند.
۶/۲/۸۶
+ نوشته شده در ۱۳۸۶/۰۲/۱۶ ساعت توسط محبوب
|